تبليغاتX
۩۞ طــــنــــیـن بـغـــــــض ۞۩







۩۞ طــــنــــیـن بـغـــــــض ۞۩
دلخوش به سکوتم...

    Home      Email        Arshive

 
درباره من
 
من زاده دامان غمم هيچ كسم نيست ...!

جز اشك در اين غمكده فريادرسم نيست ...!

اي درد بيازار مرا , هر چه تواني...

خوش باش كه مي ميرم و كس دادرسم نيست...!

صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
 
پیوندهای روزانه
 
نوشته های پیشین
مهر 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
دی 1386
مهر 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
 
 
 
پیوندها
دکلــمه های رضا حسّ هفتم (داداش گلم)
*`واسه کسی که نمیاد...!؟`* (داداش گلم)
*.¸¸.·´¨`* آهو شاه*.¸¸.·´¨`*
من ترا دوست میدارم
دوستتدارم خیلی زیاد
موج عشق( فهیمه)
دشتستان عشق
۩۞۩قلبهای عاشق۩۞۩.
مردي از لارستان
کاش بارانی ببارد
دخـــــتر پاییزی
سکوت شب
بغض خنده
خود را باور کن
بهشـت ویران
مهتاب تر از باران
 
آمار
 
   حوصله شرح قصه نیست...!
 

برخیز و می بریز که پاییز می‌رسد
بشتاب ای نگار که غم نیز می‌رسد

یک روز در بهار وطن سرخوش و کنون
دور از دیار و یارم و پاییز می‌رسد

ساقی بهوش باش که بیهوشی‌ام دواست
افسوس باده خاطره انگیز می‌رسد

تا بزم هست جمله حریفند و همنفس
هنگام رزم کار به پرهیز می‌رسد

تا یاد می‌کنم ز اسیران در قفس
اشکی به عطر و نغمه درآمیز می رسد

گرمیوه امید نیامد به دست ما
دست شما به در دل آویز می‌رسد

برخیز و موج را به نگونساری‌اش مبین
دریادلا که نوبت آن خیز می‌رسد
...

 

 

  بقیه در ادامه مطلب

 


 ادامه مطلب
  + نوشته شده درچهارشنبه هشتم مهر 1388  ساعت 11:58  توسط ۩۞ تــــوحـــــیـــد ۞۩ 

   
   

خیره می شوم به عقربه ها می شمارم لحظه های بودنت را چشمانم را که می بندم

گاه گاهی برایم می خوانی دفتر سفیدم را می گشایم می نشینم در خلوت اتاقم

و از سرمای نبودنت خود را در آغوش می کشم و سکوتِ لحظه هایم را می نگارم.....

 

 

نگاهی بر نگاه خسته ام کن

و این گام بلند آهسته تر کن،

مرا غمگین تر،افسرده تر کن

دلم را با دلت مانوس تر کن

مرا نومید از کویت مگردان!

مرا دیوانه و دیوانه تر کن...

بقیه در ادامه مطلب

 


 ادامه مطلب
  + نوشته شده درسه شنبه بیستم اسفند 1387  ساعت 19:18  توسط ۩۞ تــــوحـــــیـــد ۞۩ 

   روزهاي بي تو
 

 

نه مي توانم حرف بزنم و نه حرفي هست براي زدن. رو به ديوار مي كنم

سنگين مي شود زبان. آدم ها بزرگ هم كه مي‌شوند كودك‌اند.

طفلي كه راه رفتن را نياموخته دستش را كه بگيري، دست پس مي‌كشد.

و تو هنوز همان كودكي جا مانده در سالهاي دور، من نيز دورتر.

سالها مي‌گذرد از زماني كه همه چيز را در كيسه‌اي سياه گذاشتم.

سيب ها را چيدم و گاز زدم تا ته تا تلخي دانه‌ها. و سالها‌يي بيش مي‌گذرد

از وقتي پدر در يك صبح گرم تابستان پشت قران خطي خود نوشت:

 

 

بقیه در ادامه مطلب

 


 ادامه مطلب
  + نوشته شده دردوشنبه پنجم اسفند 1387  ساعت 16:43  توسط ۩۞ تــــوحـــــیـــد ۞۩ 

   دلمردگی
 

 

حالم از محیطی که در آن زندگی میکنم بهم میخورد ، کوچکترین دلبستگی به اشیاء دور و برم ندارم ...

احساس میکنم افکارم ماوراء افکار دیگران به پرواز در آمده است،

به طوری که سبک شده و به هیچ مانعی بر نمی خورد وتا ابدیت پرواز خواهد کرد.

ساعت رنگ و رو رفته اتاقم ساغت ۳ ظهر را نشان میدهد،

ساعت ۳ ظهر برای انجام هر کاری یا خیلی زود است و یا خیلی دیر...

از ساعت ۳ ظهر متنفرم!!!!

روی تخت خوابم دراز میکشم و به اطرافم خیره میشوم ،

 اشیاء دور و برم به طور وحشتناکی تغییر شکل داده اند...

دیگر به رنگها نیز اعتماد نخواهم کرد،من گرفتار یگ دلمردگی شده ام

با این حال : با تمام حماقتهایم کنار می آیم و روی تک تکشان

مینویسم: آگاهانه بود...

آگاهانه بود...

آگاهانه بود.

 

 

بقیه در ادامه مطلب

 


 ادامه مطلب
  + نوشته شده درسه شنبه بیست و دوم بهمن 1387  ساعت 11:59  توسط ۩۞ تــــوحـــــیـــد ۞۩ 

   عروس قصه
   

عروس پاک قصه خط کشيد به روي تمام ارزشهايي که به هم وصلمان مي کرد ...

عروس پاک قصه حتما يا تسليم خواست اطرافيانش شد يا با توجيه

" يک شب هزار شب نمي شود " ....!!!

غافل از اين که بعضي از شب ها دقيقا هزار شب هستند !!

شبهايي هستند که نگاه خدا و هزاران فرشته به تو و رفتار توست ... !

عروس پاک قصه يِ من ، ديشب خيلي دلم گرفت وقتي ارزشهايمان لگد مال شد... !!

دلم گرفت براي ...

 

 

بفیه در ادامه مطلب


 ادامه مطلب
  + نوشته شده درچهارشنبه شانزدهم بهمن 1387  ساعت 10:6  توسط ۩۞ تــــوحـــــیـــد ۞۩ 

 

Powered by: Apadana Design.ir