حالم از محیطی که در آن زندگی میکنم بهم میخورد ، کوچکترین دلبستگی به اشیاء دور و برم ندارم ...
احساس میکنم افکارم ماوراء افکار دیگران به پرواز در آمده است،
به طوری که سبک شده و به هیچ مانعی بر نمی خورد وتا ابدیت پرواز خواهد کرد.
ساعت رنگ و رو رفته اتاقم ساغت ۳ ظهر را نشان میدهد،
ساعت ۳ ظهر برای انجام هر کاری یا خیلی زود است و یا خیلی دیر...
از ساعت ۳ ظهر متنفرم!!!!
روی تخت خوابم دراز میکشم و به اطرافم خیره میشوم ،
اشیاء دور و برم به طور وحشتناکی تغییر شکل داده اند...
دیگر به رنگها نیز اعتماد نخواهم کرد،من گرفتار یگ دلمردگی شده ام
با این حال : با تمام حماقتهایم کنار می آیم و روی تک تکشان
مینویسم: آگاهانه بود...
آگاهانه بود...
آگاهانه بود