تبليغاتX
۩۞ طــــنــــیـن بـغـــــــض ۞۩
۩۞ طــــنــــیـن بـغـــــــض ۞۩
اي درد بيازار مرا , هر چه تواني...

                                             

اولین نگاهت آن قدر برایم شیرین بود
كه گویی روح فرهاد در من دمیده باشند…
من قهرمان افسانه عاشقانه ای شدم
كه پایانش را نمی دانستم
هرشب
در اوج تنهایی
به اندازه عظمت بیستون برایت گریستم…
و اكنون
وقت آن شده است كه شیرینی نگاهت را پس بدهم
و شربت تلخ آخرین خداحافظیت را بنوشم
روح فرهاد كم كم از وجود من می رود
و هر بار بخشی از وجود مرا نیز با خود می برد…
امشب حال عجیبی دارم
خوابم به چشمانم نمی آید
كه ناگهان
صدایی به گوشم زمزمه می كند:
"بخواب٬ امشب آخرین شب تنهاییست"
چشمانم را می بندم
صدا٬ صدای شیرین بود….

+ نوشته شده در  شنبه هشتم تیر 1387ساعت 19:17  توسط (¸.•*¨فهیمه¸.•*´¨)  | 

 

همان موقع که زمان صورت خود را رو به ابدیت باز می گرداند

همان موقع که زمین در اوج چرخش ، می ایستد؛

حتی لحظه ای کوتاه ، حتی ثانیه ای کوتاه تر

همان موقع که آسمان می رسد به سطح خاکی و مرده ی بشریت؛

آسمانی که در نهایت بلندی و غرور ستارگان را در اوج می گذارد

و خود به قعر می آید.

در همان تنها کویر خیس و ترک خورده ی ذهنم ... ؛

می آیی، می بینم ، می خندم از بودنت، دیدنت، می آیند روز های سپید...

روزهایی که سپید مانده اند در میان تاریکیها

روزهایی که با تمام وجود یخ بودن را تجربه می کردم

و لذت می بردم از سخت شدن ، سرد شدن ، دریغ از گرما،

آتش ، اما سوزاندند مرا و سپید ماندند در میان خاموشی ها ؛

روزهای سپید اما یخ زده

 

 

دانه دانه می چینم شکوفه های یخ زده ی سپید را

با خود می خوانم اشعار کهنه و یخی خاطراتم را

می نوازم نت هایی که روزی عاشقشان بودم

اما... فراموش کرده ام ، یخ زده اند

سازم در کمال بهت و ناباوری به یاد می آورد

و خود به تنهایی می نوازد و گوشزد می کند

ماندگاری زمستان را با لرزش سیمهایش

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم تیر 1387ساعت 22:8  توسط ۩۞ تــــوحـــــیـــد ۞۩  | 

 فرصت
شب فرصتی برای فرار از تکرار فرداست،
خستگی راه نفس  را بسته است ،
 روح های سرگردان ، در کوچه های تنها یی خویش،
 به در های بسته ای میکوبند  که شاید روزنه ای برای امید و هوس بیا بند ،
  اینجا همه در گریز از خویشند،
 انکار هویتی که دیگران می شناسند ،
  هر کس به اندازه ی دلش تنهاست ،
هر کس به اندازه ی عمق نگاهش خیره میماند ،
 هر کس به اندازه ی رازهای نگفته اش قصه می سازد،
هر کس به اندازه ی آرزوهای فردایش ،
                        پنجره ای برای آفتاب در نت  می گشاید ،
   هر کس به اندازه ی نداشته هایش ،
       در باغچه ی رویاهایش  ، حسرت می کارد ،
        هر کس چند آیدی  میسازد ؟
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 18:38  توسط (¸.•*¨فهیمه¸.•*´¨)  | 

 

 

امروز آمده ام تا...

بگویم حرفهایی سخت را ...

حرفهایی که زبانم ، افکارم ، دلم ...

قادر به بیانشان نیست.

اینبار برای تو ...

 گل یخ برای تو ...

 ستاره ی سنگی من!

چقدر سخت می گذرد ...

 چقدر روزها را سخت کردیم!

من ...تو ... تو برای من

و من برای تو

احساس حماقت ؛ به خاطر ع.ش.ق ...

اشکهایی آسان اما سخت ؛ برای تو...

شرمندگی ؛ به خاطر تو

به خاطر دوست داشتن تو ...

چقدر سخت شده ؛ دوست داشتن تو

 و وانمود کردن بی اهمیت بودن تو...

چقدر سخت دوست می دارم تو را ...

و چقدر آسان می آزاری مرا

می آزارم تو را...

چقدر زمان برای تو ...

و چقدر زمان بی تو ...

من ... برای تو ... با تو ... صبح تا شب...

شب تا خاموشیمان...

می گذرانم بی تو...

اما باتو...!

چقدر سخت هستیم ...

چقدر سخت هستی برای من ...

خواستن من ...

 تو برای من و من ...

چقدر سخت برای تو ...

دیدنت ... بودنت ... ماندنت ...

عاجزانه التماس می کنم ... من ... گل یخ ...

التماس می کنم عاجزانه تو را !!!

چقدر آسان قبول می کنی مرا ...

 دوباره مرا ... چقدر آسان دوست می داری مرا ...

چقدر آسان سالهایی پر از تو گذشت و ...

وچقدر آسان ... بی اعتنا ... پر از اندوه ...

 با قلبی داغ ... از کنارم می گذری

تا آسان شود...

فراموش کردن من برای تو ...

تو برای ...؟؟؟

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 15:35  توسط ۩۞ تــــوحـــــیـــد ۞۩  | 

 

من اگر زنده بودم زندگی می کردم

من فقط به دو روزی زمان نیاز دارم

تا امروزش متولد شوم

و فردایش بمیرم

من تنها دوثانیه زمان می خواهم تا نفس بکشم

حیف ...

حیف که با اینکه تا به امروز حدود  ۲۲ سال از

 بزرگترین اشتباه عمرم میگذرد

هنوز هم زنده ام!

که اگر زنده بودم می مُردم ...؟!

 

خدایا ، خالقا... انسانی کوچک و ناتوانم

قادر به درک هستی و جاندارانش نیستم نمی فهمم بودنم را دلیل نفس هایم را ...

 خارج از ادراک من است زمان ... زمین ... چرخشش ... طلوع و غروبش ...

فروردین و اردیبهشت امسال هم پر از نگاه گذشت

هوا گرم شد درختها شکوفه زدند

و من فقط نگاه کردم ،

همه چیز از اول شروع شد عید اومد و رفت

و من با بی تفاوتی نگاه کردم ...

هنوزهم نگاه می کنم به ساعت اتاقم

که ۳ را نشان می دهد ، من نگاه می کنم به آسمان اتاقم که در حال تاریک شدن است  

                         

من نگاه می کنم به خرداد که دراوج بی شرمی بازمی آید وبازتداعی می کند

برای من که هنوزهم زنده ام!

 

من نگاه می کنم به قیافه ام که ابله تر از هربار پوزخند می زند به من و باز نگاه می کنم و نمی بینم

نگاه می کنم و نمی فهمم که فردا در حال نزدیک شدن است ...؟!

 

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 12:50  توسط ۩۞ تــــوحـــــیـــد ۞۩  | 

امروز درحالیکه هنوز ردپای چشمانت روی صورت خیسم نقش غرور می کشند ، باز هم دلم تنگ است...

امروز درحالیکه فقط و فقط دَم تو بازدمی ست برای من ، باز هم دلم تنگ می شود...

امروز درحالیکه با ذوب اشکهایم ثابت می کنم خرداد را ، باز هم دلم تنگ می شود ...

امروز درحالیکه دیروز و امروز و فردا و پس فردایم با تو می گذرد ، بازهم دلم تنگ می شود ...

 

دلم تنگ می شود وقتی عقربه های ساعت آبی اتاقم هر شب دست به دست هم به 00:00 می رسند و دیگر هیچ

دلم تنگ می شود وقتی هنوز هم شادمهر می خواند : دوباره دلم واسه غربت چشمات تنگه ، دوباره این دل دیوونه ...

دلم تنگ می شود وقتی به یاد می آورم بودنت را و بی دست و پایی من برای فهمیدنت را

 

می خواهم برای اولین و آخرین بارهم که شده کابوس تبخیرم را به فراموشی بسپارم و برای هزارمین بار با تمام وجود بدانم قدر لحظه هایم را

می خواهم کنار بگذارم ترس را ، خواب را ، میله های اطرافم را ، یخ و سنگ و برف و آتش و آب و بخار را ...!

می خواهم امشب بعد از چندی باز پرده های اتاقم را کنار بزنم و تو را جست و جو کنم ...؟؟؟ 

 با این حال هنوز هم آسمان خاموش است!

 

 

                                  امشب باز من تنها بیدارم...!؟؟

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 11:26  توسط ۩۞ تــــوحـــــیـــد ۞۩  | 

وقتی گريه کردم گفتند بچه ای
  وقتی خنديدم گفتند ديوونه ای
وقتی جدی بودم گفتند مغروری                        
 وقتی شوخی کردم گفتند سنگين باش     
   وقتی حرف زدم گفتند پر حرفی
  وقتی ساکت شدم گفتند عاشقی
حالا هم که عاشقم می گويند: گناهه
در تو چون روح تو گم مي شوم -آري- پس از اين

تا مرا مثل خودت دوست بداري پس از اين
دستهايت را - بي دغدغه - بايد با من

گوشه باغچه خانه بکاري پس از اين
 
همه گفتند که عاشق نشو حالا که شدي

بايد اين مرحله را تاب بياري پس از اين
 
 
بهترين کار همين است که تو نيز چو من

همه را با خودشان ، وابگذاري پس از اين
 
 دست من رو شده و فال مرا هم خواندي

پس ، مرا باخته بايد بشماري پس از اين
برد با توست ، همين ! با لبخندي مغرور

مي تواني بنشيني به کناري پس از اين
 
پيش از آني که من و تو سفر از خويش کنيم
عهد کن ، باز مرا دوست بداري پس از اين
  
  
 
            
بوسه يعني وصل شيرين دو لب
بوسه يعني خلسه در اعماق شب
 
بوسه يعني مستي از مشروب عشق
 بوسه يعني آتش و گرماي تب
 
 
 
 
بوسه يعني لذت از دلدادگي
لذت از شب , لذت از ديوانگي
 
 
 
بوسه يعني حس طعم خوب عشق
 طعم شيريني به رنگ سادگي
 
 
بوسه آغازي براي ما شدن
 لحظه اي با دلبري تنها شدن
 
 
بوسه سرفصل كتاب عاشقي
 بوسه رمز وارد دلها شدن
 
 
 
بوسه آتش مي زند بر جسم و جان
بوسه يعني عشق من , با من بمان
 
 
 
 
+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 16:5  توسط (¸.•*¨فهیمه¸.•*´¨)  | 

ParsTheme

template id : music template name : music green

ghorbate-dell

۩۞ تــــوحـــــیـــد ۞۩

http://ghorbate-dell.blogfa.com

۩۞ طــــنــــیـن بـغـــــــض ۞۩

من زاده دامان غمم هيچ كسم نيست ...!

جز اشك در اين غمكده فريادرسم نيست ...!

اي درد بيازار مرا , هر چه تواني...

خوش باش كه مي ميرم و كس دادرسم نيست...! اي درد بيازار مرا , هر چه تواني... Feed Template : RSS THEME Free Blog Templates

Template Design Workshop offers professional web templates, flash templates and other web design products available for immediate download. This template also designed by Template Design blog design team. You can download free templates for your site, blog, cms or portal. Feel free to contact us about new templates.

Free rtl Blog Templates Template Design Group Free Blog Templates Blog Templates Free Blog and Site Templates Free Persian Blog Templates.